خرید بک لینک
  تیر ماه امسال شروعی متفاوت نسبت به تیرهای سالهای گذشته نداشت. حس میکردم همه چیز بر روالی که معمول هست در جریانه و من هم در کنار خانواده به فعالیّت های روزمره مشغولم. امّا نهایت غافلگیری در نهم تیر رقم خورد! پدر برای اوّلین بار در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان بستری شد و حالش وخیم اعلام شد. عمل جرّاحی اش نتونسته بود جلوی خونریزی مغزی به دلیل سقوطش از کوه رو بگیره! همه چیز در لحظه رنگ باخت! واژه ای برای توصیف پیدا نمیکردم و انتظار برام کوله بار سنگینی از بغضهای غیرقابل هضم بود؛ بغض هایی که از شدّت بلاتکلیفی اشک نمیشدن! دو هفته بستری بودن پدر با بیم و امید همراه بود، با اینکه گفتن امیدی به احیاش نیست ولی همگی با دعا و نیایش امیدوار بودیم و از طرفی هم ترس داشتیم که خدا چه طور و به چه نحوی این امتحان طاقت فرسا رو با سوالات خارج از جزوه به پایان میرسونه! امّا امید هم دقیقا از جنس خود این اتّفاق شوم بود؛ بی رحم و ناگهانی! همیشه نگاه به آخرت داشتم، هیچ وقت زندگی در این دنیا رو جاودانه در نظر نگرفتم امّا هیچ وقت آماده وداع همیشگی با عزیزان نبودم. البته عجیب هم نیست چون این خصلت عمومی انسانهاست که تا هستن، بودن در کنار هم رو با فکر وداع تلخ نکنن. پدر همیشه پشتیبان هست؛ حتّی پدری نود ساله که محتاج کمک اطرافیانش هست، چه برسه به پدر پنجاه و هفت ساله من با کلّی راه نرفته و آرزو! به حدّی در زندگی اش تعهّد به خرج داد که انگار خدا گفت: کافیه، تو تا همین میانه مسیر رسالتت رو به سرمنزل مقصود رسوندی....پدر واژه ای آشناست ولی وداع باهاش غریب ترین...همه این اتّفاقات در تیر ماه تیره امسال رقم خورد و در نهایت با تیر خلاص به امید بازگشت پدر همراه شد...شبها خیالم ز فراق پدرم آسوده

برچسب: نویسنده: یاسین کریمی تاريخ: چهارشنبه 4 آبان 1401 ساعت: 4:26

صفحه بندی